تبليغاتX
مرا اینگونه باور کن...

 

چه روزگار درازي
در انتظار تو بوده ام
بنشين و
مرا پاك كن
از گرد آفتاب پوك
كه بر سر من باريده است
چه روزگار درازي
در انتظار دست هاي تو بوده ام.
آرامتر!
اين تنديس غبار
به سر انگشتي
فروخواهد ريخت،
دست از من بدار
مي خواهم تو را
 از جان بنگرم
 زان پيشتر
كه به لرزش آهي
 خاكستر شوم...

شمس لنگرودي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 2:21  توسط شیما  | 

 

من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود

م.دریا

پ.ن:  خسته شدم.......خسته ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 4:16  توسط شیما  | 

 

بخوان به نام عشق
 از گفته ها
تنها کلام توست که می ماند .
 ازین پنجره
 شامگاه را پیشباز می کنم .
 می گفتی :
« لالایی بلند مژگانت را دوباره خواهم شنید »
آغاز کن
که
شبی به بلندی انتظار یافته ام ...


فرخ تمیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:51  توسط شیما  | 

 

من از طنین صدای باد می لرزم
 و باد به دور تنهایی انگشتان من زوزه می کشد
 من از آواز گامهای رذالت در سیاهی می ترسم
 و باد فانوس مرا برده است
 من از میزگرد هستی شناسان در سوی بن بست این کوچه ها می هراسم
و باد به دور روزنه های هستی من دیوار کشیده است



در این ساحل شب من از اعتماد دستان خورشید به مرداب می ترسم
در این بستر خفته ی نور من از باوری که شکفته ز رگهای سرداب می
 می لرزم
در این تیرگیهای سبز ، در این پایکوبی ابلیس
من از ساغر مستی تو که مضراب شوری ست بر مغز ابلیس
 می هراسم

ساناز کریمی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط شیما  | 

 

دیگر مرا صدا مکن
مرا ز جام باده ام جدا مکن
که جام من به من جواب می دهد
به من کلید شهر خواب می دهد

درون خواب من
تویی و دست های مهربان
تویی و عهد های استوار
و هر چه هست، عاشقانه، پایدار

برو مرا صدا مکن
ز کوچه خوابهای سایه پرورم
دیگر مرا جدا مکن
صدا مکن

چو سایه بگذر از سرم
مرا ز سایه های دوستی سوا مکن

چه حاصلی ز شمع های بی فروغ
ز خنده ها
ز بوسه ها
چه حاصلی ز گفته های سر به سر دروغ؟

تو از روندگان راه عشق نیستی
تو نیستی ز دل شکستگان
بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا
چو من، دل رمیده طالب بلا مکن
تن سلامتت به درد مبتلا مکن
مرا به قصه های کودکانه در شبان هول
جدا مکن از این غم قدیم
ازین غم ندیم
صدا مکن
دگر ترانه سر، در این شب دیرپا مکن

بخواب نازنین من به خواب ناز
که من تمام شب نخفته ام
تمام شب به جام و جان
جز این سخن نگفته ام:

وفا کن ای دل جفا کشیده باز
ولی وفا به یار بی وفا مکن

سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 3:31  توسط شیما  | 


بگذار یک بار دیگر

بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم


و پا برهنه در آسمان راه برم

بیا ...

بیا و این هوای دم کرده را کنار بزن!

بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور!

دستی به صدای خسته ام بکش!

و بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم

بگذار کلمات مرده ام در صدفهای صورتی جای دهم

و آنقدر نگاهت کنم

که گونه هایم به رنگ نارنجها شوند

و بگذار قبل از انکه آخرین سیب به زمین بیفتد

نام تو را یاد بگیرم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:29  توسط شیما  | 

 

مادرم،مهربونم...لايق باغ خدايي خوب من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:30  توسط شیما  | 

 

مسیر مه آلود شده
و من بی قرارم
نمی دانم می توانم ادامه بدهم یا نه؟!


شب است و بی فانوس ام
نه صدایی می آید و نه صدایم به جایی می رسد...
بی قرارم


سکوت نشسته بر من
و بر ذهن مسیر
کجاست سمت ماه؟


چرا امشب ماه پیدا نسیت
نمی دانم تا صبح چقدر مانده
و همین نمی دانم رنجم می دهد
                                     بی قرارم
                                             و بی راه فرارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:8  توسط شیما  | 

 

گاهی سکوت بیانگر تمام دردها میشود

چرا فکر کردم مرا

با سخن گفتن بیش مهرت میشود؟

دیگر هرگز لب از لبم باز نمی شود...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:42  توسط شیما  | 

 

نامت را بر زبان مي آورم
     دريا بر من گسترده تر مي شود
       دريايي كه ادامه گيسوان توست
        كلامت را سرمه ي چشم مي كنم
                         آفتاب و ماه و ستارگان را

در آب ها مي بينم
     مي خوانمت
       موجي بلند به ساحل مي دود و دست مي گشايد
           صدفي پلك مي زند
               و تو در گيسوانت مي تابي
                                   

       پ.ن: دوست عزيزي كه كامنت گذاشته بودي و از من كمك مي خواستي،
       
چه كمكي از من برمياد؟
       مطمئن باش هنوز در اين تبعيدگاه جايي براي فراموشي باقي مانده است...
       شاد باش و از لحظات باقي عمرت لذت ببر...
       روياهايت را صدا بزن....
       زندگي باقيست....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:10  توسط شیما  |