تبليغاتX
مرا اینگونه باور کن...
 

شکایتی بامن نیست
اگر گله ی خشونت جاده ها با تست
من این سالهای غبارین را
در رنگ فراموشکار نگاهت
باور کرده بودم!

طیبه تیموری نیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:0  توسط شیما  | 

 

خورشید از میعادگاه نخست، باز آغاز سفر می‌کند؛ سفری که سوغاتش برای زمینی‌های منتظر، فرصت دیگری است تا محبت را در گره بین دستهاشان بکارند و دل به استقبال نیکی، آیینه بند ! ان کنند. لبخند خورشید بی‌جواب نماند وقتی سرک می‌کشد به این خانه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 11:48  توسط شیما  | 

 

به خارزار جهان،گل به دامنم،با عشق.
صفای روی تو
،تقدیم می کنم با عشق.

درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه،
همیشه گرمم همواره روشنم با عشق.

همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد،
به جان دوست،که غمخوار دشمنم با عشق.

به دست بسته ام ای مهربان،نگاه مکن
که بیستون را از پا درافکندم،با عشق
.

دوای درد بشر یک کلام باشد و بس
که من برای تو فریاد می زنم:با عشق

                          فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:37  توسط شیما  | 

 

زمان گویی دیر کرده باشد،
طاقتش از پاییز طاق شده
خم کوچه زمستان را که رد کند
رد پای تو را می توان دید
برف ها را
برای نفس کشیدن غنچه ها کنار می زنی
قناری را آواز می خوانی
و
چکاوک را می سرایی
تجلی واقعیت را در شکوه طبیعت می بینی
چون بهار سبز می رویی
طراوت باران را می باری
تا سرودشادی ها راجاری شوی
اما زمان در پاییز قلبم سکوت کرده!
به یغما برده خاطرات مهربانی را
می دانم نمی شناسی!
همین حوالی در کوچه باغ اندوه!
به نظاره نشسته ام برگریزان دل پاییزی ام را
تهی از هر چه سبزی ،
هر چه لبخند،هر چه زیبایی
ثانیه ها متفرق نمی شوند،
روزها هفته وار می گذرند
کاش می شد تنهایک نسیم بهاری،
دست زمان را در پاییز قلبم رها کند.

دریا.م
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:10  توسط شیما  | 

 

چه روزگار درازي
در انتظار تو بوده ام
بنشين و
مرا پاك كن
از گرد آفتاب پوك
كه بر سر من باريده است
چه روزگار درازي
در انتظار دست هاي تو بوده ام.
آرامتر!
اين تنديس غبار
به سر انگشتي
فروخواهد ريخت،
دست از من بدار
مي خواهم تو را
 از جان بنگرم
 زان پيشتر
كه به لرزش آهي
 خاكستر شوم...

شمس لنگرودي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 2:21  توسط شیما  | 

 

من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود

م.دریا

پ.ن:  خسته شدم.......خسته ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 4:16  توسط شیما  | 

 

بخوان به نام عشق
 از گفته ها
تنها کلام توست که می ماند .
 ازین پنجره
 شامگاه را پیشباز می کنم .
 می گفتی :
« لالایی بلند مژگانت را دوباره خواهم شنید »
آغاز کن
که
شبی به بلندی انتظار یافته ام ...


فرخ تمیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:51  توسط شیما  | 

 

من از طنین صدای باد می لرزم
 و باد به دور تنهایی انگشتان من زوزه می کشد
 من از آواز گامهای رذالت در سیاهی می ترسم
 و باد فانوس مرا برده است
 من از میزگرد هستی شناسان در سوی بن بست این کوچه ها می هراسم
و باد به دور روزنه های هستی من دیوار کشیده است



در این ساحل شب من از اعتماد دستان خورشید به مرداب می ترسم
در این بستر خفته ی نور من از باوری که شکفته ز رگهای سرداب می
 می لرزم
در این تیرگیهای سبز ، در این پایکوبی ابلیس
من از ساغر مستی تو که مضراب شوری ست بر مغز ابلیس
 می هراسم

ساناز کریمی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط شیما  | 

 

دیگر مرا صدا مکن
مرا ز جام باده ام جدا مکن
که جام من به من جواب می دهد
به من کلید شهر خواب می دهد

درون خواب من
تویی و دست های مهربان
تویی و عهد های استوار
و هر چه هست، عاشقانه، پایدار

برو مرا صدا مکن
ز کوچه خوابهای سایه پرورم
دیگر مرا جدا مکن
صدا مکن

چو سایه بگذر از سرم
مرا ز سایه های دوستی سوا مکن

چه حاصلی ز شمع های بی فروغ
ز خنده ها
ز بوسه ها
چه حاصلی ز گفته های سر به سر دروغ؟

تو از روندگان راه عشق نیستی
تو نیستی ز دل شکستگان
بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا
چو من، دل رمیده طالب بلا مکن
تن سلامتت به درد مبتلا مکن
مرا به قصه های کودکانه در شبان هول
جدا مکن از این غم قدیم
ازین غم ندیم
صدا مکن
دگر ترانه سر، در این شب دیرپا مکن

بخواب نازنین من به خواب ناز
که من تمام شب نخفته ام
تمام شب به جام و جان
جز این سخن نگفته ام:

وفا کن ای دل جفا کشیده باز
ولی وفا به یار بی وفا مکن

سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 3:31  توسط شیما  | 


بگذار یک بار دیگر

بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم


و پا برهنه در آسمان راه برم

بیا ...

بیا و این هوای دم کرده را کنار بزن!

بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور!

دستی به صدای خسته ام بکش!

و بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم

بگذار کلمات مرده ام در صدفهای صورتی جای دهم

و آنقدر نگاهت کنم

که گونه هایم به رنگ نارنجها شوند

و بگذار قبل از انکه آخرین سیب به زمین بیفتد

نام تو را یاد بگیرم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:29  توسط شیما  |